| پیشتر ها گفتم کاش میشد گلی از باغ نگاهت تو به من میدادیتا که من وقت سحر منت نیم نگاه خورشید را نکشم آری اما اکنون باغ گل های دو چشمت اینجاست باغ گلهای اقاقی دو چشم تو خمار آری اکنون اینجاست باز اما این من منِ منّت کش زار باید از صبح به هنگام سحر منّت چشم ترم را بکشم شاید آن روز قراری گیرد تا که در فاصلهء بین من و دستانت اشک کمتر ریزد یا سبکتر بارد. پیشتر ها گفتم کاش از برق نگاهت شرری می امد من ندانستم از آن شمس دل افروز دو چشم شرری نه که نهیبی گویا از دل خورشید است آید و من که نه خلقی ز تَبش میسوزد بدهد بر باد مبِکنَد بنیادم شرر آتشی عشق تو و خِرمَنِ من. پیشتر ها گفتم کاش از عطر صدایت تو به من میدادی بی خبر از همه جا که من گنده دل از عطر دلم هوش رود بوی مریم همه جا پیچید است و من از بوی تو مدهوشم و سرگردانم .پیشتر ها گفتم کاش از سرخی لبهای تو من میمُردم که دگر وقت غروب منت سرخی خورشید و شفق را نکشم من طمع کردم و جان نسپردم بعد دیدار گل اخگری لبهایت باز اما این من منِ منّت کشِ زار هر دمی تنگ غروب بکشم منّت سرخی و شفق که دمی با من بیش تو بمان ای چو لب یار ، شفق تا که من در طمع رنگ لبت چشم دوزم به افق های قریب آی یادش جاوید یاد داری که تو را پیشتر ها گفتم کاش از ناوک مژگان تو تیری میجَست ناز شستش که چه دستی و نشانی دارد تیر مژگان تو در نقطه ی بغض دل من تا ابد می ماند. پیشتر ها گفتم کاش میشد که زمان را می چید حال هم میگویم کاش میشد که زمان را میچید چه که این ثانیه ها همچو رسمان بلندیست میان من و تو پیشتر ها گفتم کاش میشد که همه قاصدکان و نسیم سحر و باد روان همه در گوش تو این میگفتند: دوستت میدارم من تشکر دارم از همه قاصدکان و نسیم سحر و باد روان که پیام دل این بنده ی درمانده ی زار به تو فهمانیدند پیشتر ها گفتم من تو را میخواهم باز هم میگویم ولی این بار ز هر بند که بر بند دگر پابرجاست من تو را میخواهم نه کَسِ دیگر را باز در آخر حرف پیشتر ها گفتم دوستت میدارم پس از این نیز بدان خواهم گفت دوستت دارم منمنِ منّت کشِ زار|  |  || بۆچوون35
167
| |